خدمات وبلاگ نويسان جوان خمپ


خمپ

قصه بزرگ شدن خمپ

عزیز دلم

ببخشید که انجا اینقدر دیر به دیر آپ دیت میشه...آخه گرفتاری هام اینقدر زیاده که وقتی برای سر زدن به اینجا ندارم...حتما می خواهی بدونی چه گرفتاری ای نه؟

صبح که از خواب بیدار میشم اولین کارم اینه که پوشکت رو عوض کنم و پاهات و بشورم ...بعدش باید برات حریره درست کنم یا یه چیزی که بتونی به عنوان صبحونه بخوری...

بعدش باید چند دقیقه وقت بذارم وباهات بازی کنم تا نق نق نکنی ...

بعدش می ذارم توی روروکت و کارهای خونه وآشپزی و گرد گیری انجام میدم که البته بیشتر وقتها نصف این کارها رو به کمک مامانم انجام میدم...

ظهر که شد بهت ناهر میدم وخودم ناهار می خورم و بعد دوتایی می ریم می خوابیم...عصر باز هم بهت عصرونه می دم و همینطور باید کنارت باشم و باهات بازی کنم تا شب بشه و بارهار وبارها ببرمت تو اتاق و بهت شیر بدم تا شاید ساعت 12 یا یک شب بخوابی

اخر شب هم اینقدر خسته ام که اصلا نمی فهمم چطور خوابم می بره...به همه ی اینها ظرف شستن و لباس شستن و کارهای بابات رو هم اضافه کن

علاوه بر اینکه بیشتر شبها مهمون هم میاد و پذیرایی از اونها و نشستن کنارشون هم هست...در کل خیلی کم اتفاق می افته که بتونم برای خودم وقت بذارم و به کارهای شخصی خودم برسم

البته ناگفته نماند که من تمام این کارها رو باعشق و علاقه انجام میدم و شب وروز خدا روشکر می کنم که تو سالم هستی و از بودنت راضی و خوشحالم و گاهی فکر می کنم که اگه تو نبودی برای ادامه ی زندگی هیچ انگیزه های نداشتم...

حالا دیگه تو کم کم بزرگ شدی و توانایی های زیادی پیدا کردی

می تونی دست بزنی ...حرف بزنی...سینه خیز به جلو بری...در حالت نشسته می چرخی و کمی رو به جلو حرکت می کنی و معنای حرفهایی که بهت می زنیم رو تا حد زیادی می فهمی

 پی نوشت:راستی دیروز کلید خونه ی جدیدمون هم تحویل گرفتیم و تاچند ماه دیگه میریم به خونه ی خودمون وهمه ی اینها از برکت وجود توست

 

×××به امید اینکه همیشه لطف خدا شامل حال همه ی اعضای خونواده ام باشه×××

 

این هم یه عکس از دخمل نازم

                        

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت٦:۱۳ ‎ب.ظتوسط تمشک | نظرات ()


                

 

 

 

                       

چقدر همه چیز زود می گذره ...

ماندانا بیشت و یکمین هفته ی زندگشی رو هم پشت سر گذاشته و هر روز یک کار تازه یاد می گیره...این روزها اون غلت می زنه, برای چند ثانیه بدون کمک می نشینه, جیغ می کشه و حروفی مثل ب,و , ز , م رو تکرار می کنه.

بعد از بیست روز مریضی , چند روزه که حالش بهتر شده و این باعث شده که من عصرها برای یکی دو ساعت وقت ازاد داشته باشم و از این به بعد تصمیم دارم که مطالب رو با جزییات بیشتری بنویسم...

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط تمشک | نظرات ()


 

 ماندانای ناز کوچولو  

چه زود گذشت انگار همین چند دقیقه پیش بود که برای اولین بار تو رو درآغوش گرفتم .٢ ماه گذشت وتو وارد ماه سوم زندگیت شدی.

هرروز که می گذره تو تغییر می کنی هم از نظر فیزیکی و هم روحی.

امروز صبح به درمانگاه کیمیا بردیمت .وزن تو در دو ماه و دو روزگیت ۵کیلو و ٣٠٠ گرم بود.قدت ۵٩ سانتی متر و دور سرت ٣٩ سانتی متر.

بعد هم واکسن ٣ گانه زدی و کلی گریه کردی . بهتره بدونی که تو این یک ماه گذشته ١ کیلو وزنت اضافه شده،۴ سانتی متر قدت و ٢ سانتی متر دور سرت . این نشون دهنده ی اینه که تو به طور طبیعی در حال رشد هستی و  خدا رو شکر همه چیز خوب خوبه .

البته الان تو به خاطر تزریق واکسن تب داری، پاهات هم خیلی درد می کنه و از شدت درد گریه می کنی یک طوری اشک می ریزی و داد می زنی که دل آدم کباب میشه.

این روزها که می گذره هر روز نگاه تو به اطرافت تغییر می کنه و تودرک بیشتری از این دنیای مادی پیدا می کنی و از عالم پررمز ورازت دورتر ودورتر میشی تاروزی برسه که مثل ما فراموش کنی که این عالم چه شکلی بوده و روحت اسیر زمین بشه.

عزیزکم تو ذره ذره رشد می کنی و  بزرگ می شی و هر روز محبت و نگرانی من هم بیشتر میشه.خدا می دونه که تا چه حد نگران آینده و سلامتیت هستم.امیدوارم که همیشه سالم باشی تا بتونم انرژیم رو برای تربیت وآموزشت به کار ببرم تاهمیشه موفق و سربلند باشی....

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت٥:٠٤ ‎ب.ظتوسط تمشک | نظرات ()


بالاخره انتظار تمام شد.

فرشته ی کوچیک من تو اومدی.

 

همه چیز خیلی سریع اتفاق میفته. یکشنبه هفتم آذر تو با عمل سکشن زودتر از موعدی که منتظرش بودیم ساعت ١٠:١٠به دنیا اومدی و یک ساعت بعدش و در آغوش من آرام گرفتی .

الان ١٠ روز از اون روز می گذره ومن تمام وقتم رو با تو سپری میکنم واین یعنی زندگی جدید با حضور تو.

چشمان زیبای تو به من یادآوری می کنه که هنوز توی دنیا پاکی و زیبایی هست.هنوز میشه امیدوار بود که روزی بهتر از امروز خواهد اومد

تو بهار دل پاییزی منی.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت٩:٢٤ ‎ق.ظتوسط تمشک | نظرات ()


 

    Mother and newborn baby 

          ماندانای من

 

   

  فقط چند روز دیگه تا متولد شدنت

باقی مونده وبالاخره انتظارداره به پایان می رسه.

  خدا میدونه که چقدر اضطراب دارم.قراره شنبه (پس فردا) دکتر معاینه ام کنه

ووضعیت زایمانم مشخص بشه ، البته دکتر احتمال داده که همون روز من رو

به بیمارستان معرفی کنه تا برای عمل سزارین و یا زایمان طبیعی آماده بشم

واین  یعنی این که ممکنه روز شنبه یا یک شنبه تو به این دنیا پا بذاری.

 

  دختر نازم این چند روز باقی مونده رو خوب استفاده کن چون دنیای تنگ

وآرام و بیصدای تو با اینجا خیلی متفاوته و هیچ شباهتی به اینجا نداره . حالا

که توی دنیای کوچک خودت به خــــدا نزدیک هستی ازش بخواه که بهترین

سرنوشت رو برات رقم بزنه وبـخواه که توی این دنیای بزرگ بی در وپیکر

همیشه کنارت باشه .

خودت رو برای پاگذاشتن به این دنیا آماده کن وبدون که ما اینجا با تو خواهیم

بود وتا زمانی که نفس می کشیم دلواپس وپشتیبانت هستیم.

 زودتر بیا و این انتظار شیرین رو با اومدنت به شادی بی نهایت تبدیل کن...

 

            

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت۱٢:٥٢ ‎ق.ظتوسط تمشک | نظرات ()


 

٢۴٣روز از حضور آرام تو در بطن تاریک من می گذره و من تمام این روزها را شمرده ام و به هم گره زده ام تا لذت مادر شدن رادر همه ی ثانیه های گذشته جاودانه کرده باشم.

دختر نازم  من و بابات بی تاب تر از همیشه از اینکه یک فرد جدید به جمع دو نفره ما اضافه میشه هیجان زده ایم ...

برای رسیدن تو اتاقمون را رنگ زده ایم و گوشه گوشه ی اتاق وسایل ولباسهات رو جا دادیم . یک کاغذ دیواری خوشکل با طرح پــــوه خریدیم و امروز تحویل

می گیریم و به دیوار می زنیم.

یک عکس پوه  هم خریدیم که می خواهیم روی کمد اتاق بزنیم .

        

 

 چند روز پیش هم باباییت برات یک لباس خوشکل خریده که مـــدام میاریمش میذاریمش جلومون و ذوقش می کنیم.

روز جمعه هم قراره که فامیل توی خونمون دور هم جمع بشن و ما وسایلی که برات خریدیم رو بهشون نشون بدیم .

این کارها و بــــرنامه ریزی ها حس خوبی بهم میده و یک مقـدار از استرس و فشاری که مدام همرام هست کم میکنه .

نگرانم ،نگران اومدنت .اینکه ضعیف و کوچولو باشی و یا خدای نکرده زبونم لال یک مشکل داشته باشی.اونوقت من نمی تونم هیچ وقت خودم رو ببخشم.

اما از طرفی می دونم که همون خدایی که تا امروز از من وتو محافظت کرده

باز هم با ما خواهد بود و تو لحظه هایی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داریم ما رو تنها نمی گذاره.

به همون خدای مهربون می سپارمت و برای دیدنت ثانیه شماری می کنم.

            

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت٦:٤٥ ‎ب.ظتوسط تمشک | نظرات ()


 

 

هستی نا دیده ات        

               آرامش جان تنهای من است  

                              کودک زیبای من!

              

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت۱٠:٤۸ ‎ق.ظتوسط تمشک | نظرات ()


 

 

 

 

عزیز نازم بالاخره جنسیتت مشخص شد . از روزی که فهمیدیم یه دختر ناز توی راه داریم احساسمون تغییر کرده، حالا دیگه من وبابا منتظر یه دختر شیرین زبون هستیم.

روز یکشنبه 14 شهریور ساعت 3:15 جنسیتت مشخص شد.عصر همان روز رفتیم مرکز خـــــرید سلطانیه و برات 4 دست لباس و حوله و تشک خریدیم.سه شنبه شب هم با محبوبه و مامان رفتیم یه مغازه توی زرهی و برات کلی وسایل انتخاب کردیم و فــردا صبحش دو تایی رفتیم و وسایل ها که شامل :تخت، کالسکه ، روروک ، کریر ، لباس سایز صفر، کفش ،بالش شیر دهی ،رختخواب ، کیف، تشت ،پیش بند و خرده ریزه های دیگه بود به خونه آوردیم.

این روزها انتظار اومدنت پررنگتر میشه و روزها کشداروطولانی به نظر میان اما من حس بودن تو درون خودم رو هم خیلی دوست دارم.هر حرکــــت تو برام بزرگترین لذت دنیا رو به همراه داره ،حسی که مدت زمان تجربه ی اون خیلی کمه و کمتر از سه ماه به پایانش مونده و من این روزها رو با این حس های قشنگ و ناآشنا بهترین روزهای عمرم می دونم.

ماه کوچولوی مامان تا می تونی از شیره ی جانم تغذیه کن تا وقتی به دنیا اومدی یه دختر سالم و زیبا و باهوش باشی.

 

 

 

                                                                      دوستت دارم دخترم

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت٥:۱٤ ‎ب.ظتوسط تمشک | نظرات ()